یکشنبه 8 اردیبهشت 98
سلام به همه و عشق های من.... زمانی طولانی گذشت و ما در روزهای زیبا و البته سرد اردیبهشت به سر می بریم. اینروزهایمان به جهت برگزاری نمایشگاه کتاب کمی سرمان شلوغ است هر چند در دل داشتم که چند خطی از خاطرات باز گویم.
روزهای آخر سال با کادویی از پسرخاله پدرجان بسیار برای دخترک شیرین تر شده بود. چرخ خیاطی موزیکال و یه گلدان گل زیبا با رنگی مثال زدنی. دخترک واقعا به وجد آمده بود و با علی کوچولو کلی ذوق کردند.بهش گفتم: این هدیه ارزشمندیه و باید تا همیشه مراقبش باشی.
گاهی چه آدم های مهربانی در اطراف ما هستند و ما از آن بی خبریم. و مهربانی هایشان ما را به تعجب وامیدارد. خدایش بسازد.
بگذریم...
تعطیلات عید امسال با هوای خوش دیار پدری بسی دلپذیر و خوشایند بود. هر چند چهره کشور از باران های سیل آسا غمین بود ولی بودن در فضای شمال در کنار دایی جان ها و زندایی جان ها و بخصوص مامان حاجی و بابا حاجی لذت بخش بود.
امسال برخلاف سالهای قبل مدت بیشتری در شمال ماندیم. به جز دو روز بارانی باقی روزها هوا بسیار مطبوع بود. آویسا خانم و علی آقا بیشتر وقت را با زن دایی مینا و سحر میگذروندند. گاه که زندایی سحر به تمرین زبان آلمانی می پرداخت آویسا با ذوق و شوقی نگاهش می کرد و تا اون حرفی میزد کنجکاوانه معنی حرفها رو ازش می پرسید.. و بیشتر مواقع سعی میکرد مثل اون حرف بزنه.
علی کوچولو هم که در جواب سوال دایی جان که می خواهی در آینده چکاره شوی؟ گفت : پولدار. در کلاس های درس دایی جان جهت رسیدن به هدف می نشست . کلاس درسی که 6 نکته داشت و دایی جان در هر حالی ازش می خواست این 6 قدم رو براش بگه.
- درس خواندن زیاد
- زود بخوابد و زود بیدار شود
- ورزش ورزش ورزش
- تمیز و مرتب
- تلویزیون کم کتاب زیاد
- زبان
شبی هم به اتفاق خانواده رفتیم بیرون . شبی بارانی و دلپذیر.
بچه ها بازی منچی رو از داخل لپ لپی که دوست پدرجان بهشان عیدی داده بود در آورده بودن و با اینکه مقیاس آن برای آدم کوچولوها بود هی باهاش بازی می کردن وهی علی می برد تا اینکه دایی بهزاد رفت و یه ابر منچ خرید و کلی بهشون حال داد. و از اون روز کار بچه ها شده بود منچ بازی.امسال بعد تعطیلات با دایی جان اینا برگشتیم . و بخاطر شرایط جوی هوا مسافرت خودمون رو کنسل کردیم. و چند روز در تهران به باغ گیاهشناسی و باغ ایرانی و تئاتر و خریدو باقی امور سرگرمی گذشت.
برنامه مشاعره آویسا خانم هم برخلاف گفته های پیشین از 21 فروردین رو آنتن شبکه آموزش رفت و اولین قسمت حضور دخترک در 26 فروردین بود و کل آشنایان معلمان و دوستان از اقصی نقاط کشور جهت تبریک و شادباش تماس گرفته بودن و البته من دوباره با قسمت دوم برنامه یاد بی عدالتی های آن افتادم و کمی حالم بد شد. البته اندکی بعد سعی کردم در دنیای جدید با انرژی بیشتری با دخترم همراه شوم.
آویسا خانم بعد رفتن به باغ گیاهشناسی کمی آلرژیک شده بود و این پروسه بعد رفتن اردو به اردوگاه باهنر تکمیل شد و به حد شدیدی آلرژیش عود کرده کرده بود. همانطور که پیشتر گفته بودم اجراهای بعد عید آویسا شروع شده بود و دراین میان حساسیتش اذیت کننده شده بود و کلی با تمهیدات و تجهیزات کمکی میفرستادمش سر صحنه. تو این شب های اجرا هم دوستان دخترک تشریف آوردن و کلی با گل و کادو ما رو شرمنده کردن. ستایش جون با خانواده، رهای عزیز با خانواده و باران جون با امیررضای عزیز و خانواده.
روزهای نمایش هم به روزهای آخرش نزدیکه و قبل ماه رمضان تموم میشه تا ببینیم بعدش پدرجان آویسا چه تصمیمی می گیرند و چه خواهد شد.
روزهای آخر مدرسه ست و تقریبا امتحانات داره شروع میشه و دخترک هم به تکاپوی بیشتری افتاده.
علی کوچولو هم که روزهای خاکستریش خیلی زیاد. بسیار پسر عاطفی که گاه از شیرین زبانی ها و کارهای عشقولانه ش و بوسه های وقت و بی وقتش تعجب میکنم. آنچنان گاهی با عشق دستم رو می بوسه که من شرمنده ش میشم.پسری نازنین با دنیایی از عشق.
با خواهرش هم بسیار مهربان و البته گاهی که خواهری درس داره و اون حوصله ش سر میره شروع می کنه به اذیت کردن.
روزهای بهاری پشت سر هم میگذرند. صبح های زود دراداره ، دخترک سوار سرویس و علی رهسپار مهد. هوا این روزها سرد است ولی طبیعت اردیبهشت مثال زدنی ست. امید است که باقی روزهای بهار به شیرینی عیدش بگذرد......
سفره هفت سین ما



یک گلدان گل جایزه پسرخاله بابا رضا برای دخترک با یه چرخ خیاطی موزیکال که متعاقباً عکسش رو میزارم.

نقاشی دخترک با موضوع پایان شب سیه سپید است (کلاس مجازی خانم میرشفعه)

اردوی مدرسه


دوستان عزیز دخترک در شب های اجرا که ما رو شرمنده کردن و کلی گل و کادو آوردند😍
ستایش عزیز دوست مهربون اصفهانی مون


رها جون با داداشی و آقا لاک پشت

رهاجون وخواهری و آویسا گلی و آقای فروتن مهربان

باران جون و پسرخاله عزیزش



پارک آب وآتش و که واقعا فان بود




یکشنبه 8 اردیبهشت 98 


